X
تبلیغات
دل نوشته ها

چه بود؟ این تیر بی رحم از کجا آمد؟
که غمگین باغِ بی آواز ما را باز
درین محرومی و عریانی پاییز ،
بدینسان ناگهان خاموش و خالی کرد
از آن تنها و تنها قمریِ محزون و خوشخوان نیز؟


وقتی خبر زلزله آذربایجان رو شنیدم واقعا عرق سردی روی تنم نشست خیلی سخته نمی دونم چه جوری باید باهاشون همدردی کنم  خیلی تکان دهنده بود اما از خدا براشون طلب صبر می کنم

نوشته شده توسط SARA در 9:47 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

من همیشه خوشحالم می دانید چرا؟

برای اینکه از هیچکس برای چیزی انتظاری ندارم

انتظارات همیشه صدمه زننده هستند....زندگی کوتاه است....پس به زندگی ات عشق بورز

قبل از اینکه صحبت کنی----گوش کن

قبل از اینکه صدمه بزنی -----احساس کن

قبل از تنفر----عشق بورز

زندگی این است....احساس کن،زندگی کن و لذت ببر

نوشته شده توسط SARA در 7:43 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

راه ها بی وفا نیستند !

این مسافرانند که گاهی

فراموش می کنند

اولین محل عزیمتشان را!!!

نوشته شده توسط SARA در 4:10 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

امروز روز من است :فارغ از افسوس گذشته و نگرانی آینده!
نوشته شده توسط SARA در 4:7 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

امروز با آغوش باز منتظر تمام خوبی های دنیا هستم!
نوشته شده توسط SARA در 4:5 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

هر کس را خواندم مرا از ياد برد

هر کس را جستم مرا گم کرد 

 هر کس را بخشيدم مرا شکست 

 زندگی همين است، آمدن برای رفتن ، زيستن برای زنده بودن ، گشتن برای نيافتن ، خواستن براي نرسيدن

من اما آمده ام تا بمانم ، زندگی کنم ، شاد باشم و برسم به سپيده دم خوشبختی

آنجا که نور اميد حنجره سازم را نوازش می کند و ياد خدا نگين قلبم می شود .

نوشته شده توسط SARA در 2:33 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

بوی باران بوی سبزه  بوی خاک

شاخه های شسته باران خورده پاک

آسمان آبی و ابر سفید

برگ های سبز بید

عطر نرگس رقص باد

نغمه شوق پرستوهای شاد

خلوت گرم کبوترهای مست

نرم نرمک می رسد اینک بهار

خوش به حال روزگار

نوشته شده توسط SARA در 8:19 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

 

فراموش می کنم تقدیری را که با تو رقم خورده شد

فراموش می کنم لحظاتی را که با تو سپری شد

فراموش می کنم نفسی را که با نفس تو هماهنگ شد

فراموش می کنم دلی را که برای وداع تو ترک خورده شد

فراموش می کنم اشکی را که برای انتظار تو جاری شد

فراموش می کنم رویاهایی که با تو پرورانده شد

فراموش می کنم آرزوهایی که با وجود تو محقق شد

فراموش می کنم خونی که با نبض تو در رگ هایم جاری شد

فراموش می کنم

فراموش می کنم

زندگی!

دوست!

تو....

همه چیز را فراموش می کنم

من می توانـــــــــــــــــــــــــــــــــم...

نوشته شده توسط SARA در 8:15 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

زندگی به زیبایی همین مدادرنگی‌هاست!

 

می‌تونی از شادترین رنگ‌ها شروع كنی

 

نگاهِ مهربونتُ صورتی كن

 

با رنگِ سبز؛ اندیشه‌تُ زیبا كن

 

به خاطراتِ قشنگت؛ رنگِ نارنجی بزن

 

با رنگِ آبی؛ آسمونِ دلتُ رنگ‌آمیزی كن

 

با رنگِ زرد؛ قلبِ مهربونتُ طلایی و درخشان كن

 

با رنگِ قرمز؛ حرارتِ بیشتری به مهر و دوستیمون بده

 

مهربونم! حالا دوست داری امروز و با كدوم رنگ شروع كنی؟

نوشته شده توسط SARA در 1:37 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 



آنقدر شاعرم امشب که فقط ،

سایه مهرتورا کم دارم

باتو هستم

ای سراپا احساس

خون تو در رگ من هم جاریست ،

جنس ما جنس بلد بودن کانون گل است

نازنین

زندگی جای هدر دادن فرصتها نیست ،

ما مطهر شده ایم ،

پیش رو راه رسیدن به خداست



مهربان

سبد معذرتم را بپذیر ؛

کودکی هستم شوخ خانه ام در ته بن بست فراموشی یک زوج قدیمی مانده

خانه دل اما ، جای بکریست هنوز ،

پر سبزینه و ریحان و غزل ،

پر تکرار گیاهان نمو ،

پر ابیات ملون شده در خمره عشق ،

پر انوار خدا.

داخل خانه دل ؛

جای جمعیت هرجائی نیست کل دارائی من تازگی دلکده است

من به دل راز رسیدن دارم ،

من به دل ثروت هنگفت عدالت دارم ،

خوب می فهمم اگر در باران ،

چتر خود را به کسی بخشیدم؛

توشه رفتنم از لطف خدا آکنده ست

خوب میدانم اگر جای توپیشم خالیست ؛

حکمتی در کارست



مهربان

سبد معذرتم را بپذیرکار کودک این است ؛

اولش حرف زند ، به تامل بنشیند بعدش

آنقدر شاعرم امشب که فقط ؛

بیستون کم دارم ،

تیشه عاقبتم را بدهید

آنقدر ساده سخن میگویم ؛

که اگر یکنفر از کوچه دل درگذرد ،

دل و دلداده روی هم بیند



مهربان

ساعت الآن دقیقا خواب است

- و من و پهنه کاغذ بیدار

روی تو در نظرم نقش نخست ،

و خدا شاهد دیوانگی بنده بازیگوشش

و خود او می داند ؛

که دلم آنقدر آغشته به توست ؛

که اگر از صف فردوس برین ،

طیفی اندازه صد نور میسر سازد

من به آن طیف نبخشم ، دانه ای از مویت



مهربان

بازهم ،

سبد معذرتم را بپذیر

آنقدر شاعرم ازتو که نمیدانم کی ،

واژه ات راهی شعرم شده است

لحظه ای گوش بکن ،

یک موذن مست است

آنقدر خوب اذان میگوید ،

گوئی او عکس خدا را دیده

خوش بحالش اما ؛

طرح زیبای خدا را گاهی ،

می توان در پس سیمای عزیزی جوئید



مهربان

دیر زمانی ست که من این مسئله را فهمیدم ؛



مهربان

آنقدر شاعرم امشب که زمین ،

در پی زمزمه ام مست شده ست

سر ببالین مدارینه کرات نهاده ست و باز

گوشهایش به من آویزانند

آنقدر شاعرم امشب که دلم ،

از پس سینه برون آمده باز

او نگاهش به من است

من نگاهم به قدم رنجه تو

آنقدر شاعرم امشب که فقط ،

روح روحانی تو حال مرا می فهمد



مهربان

عاشقی ؛ بارش احساس به روی ذهن است

عاشقی ؛ لمس خدا با چشم است

عاشقی ؛ مظهر نو بودن دل ، در حیات ازلیست

ومن امشب از عشق ، بخود می پیچم

بعد از امشب شاید ،

نقش اعجاز تو را طرح زنم



مهربان

ترکه فرضی تنبیه من آماده نشد ؟

یا مرا چوب تادب بنواز ؛

یا بیا و سبد معذرتم را بپذیر



مهربان

لذت صبح مجدد اینجاست ،

میروم تا با آب ، غسل آزاده شدن باب کنم

دیگر آن جمله سهراب مرا حسرت نیست ؛

" کعبه ام مثل نسیم ،

میرود باغ به باغ ،

میرود شهر به شهر

ثروتی بیش به من داده خدا



مهربان

از سر کودکی من بگذر ،

باید آرام به سجاده تعظیم روم ،

شعرم آخر شده ، انگار زمان وصل است

" به خدا می دهمت عاریه وار ،

آری عاشق شده بودم این بار

 

نوشته شده توسط SARA در 9:46 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

پروردگارا از عشق امروزمان چیزی برای فردایمان باقی بگذار....
به اندازه یک نگاه...
به اندازه یک لبخند....
تا به یاد داشته باشیم که روزی عاشق هم بودیم

نوشته شده توسط SARA در 9:45 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

از برای روز میلادم

شنیده ام چنین روزی ، روز میلاد من است

اما

گویا سپری شد، بی آنکه بدانم

آتش شمع چندمین سال زندگی ام را

به خاموشی سپردم.......

 

از اونجایی که خودمو خیلی دوست دارم(سوء تفاهم نشه آدم خودخواهی نیستم اما مگه نشنیدین که می گن آدما تا خودشونو دوست نداشته باشن نمی تونن دیگرون رو دوست داشته باشن) یه تبریک به خودم می گم :۲۵ بهار از زندگیم گذشت و وارد یه فصل جدید شدم ُامیدوارم امسال بتونم از سالهای قبل بهتر باشم.امروز که روز تولدمه یه آرزو هم کردم که.......

تولدت مبارک

نوشته شده توسط SARA در 9:39 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

دیروز آرزو داشتم دست اتفاق را بگیرم تا نیفتد

اما امروز........

امروز فهمیدم اتفاق هم بیفتد زندگی خواهم کرد.

 

نوشته شده توسط SARA در 8:19 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

چند روزه یه حس عیجیبی دارم بچه ها. آخه ۲۸/۱۱/۹۰ روز تولد ۲۶ سالگیمه .خوشحالم بابت اینکه یه سنی که پر از بحران و دغدغه بود رو پشت سر گذاشتم  اما از این بابتم ناراحتم که (خودمونیم) دیگه کم کم داره بوی الرحمنم بلند می شه

نوشته شده توسط SARA در 8:6 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

وقتي که ديگر نبود من به بودنش نيازمند شدم
وقتي که ديگر رفت به انتظار آمدنش نشستم
وقتي ديگر نمي توانست مرا دوست بدارد من اورا دوست داشتم
وقتي اوتمام شد من اغاز شدم
و چه سخت است تنها متولد شدن مثل تنها زندگي کردن مثل تنها مردن...
نوشته شده توسط SARA در 4:46 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

ترا بی هر یقینی و گمانی دوست میدارم
ترا در هر زمینی و زمانی دوست میدارم
ترا در باور اندیشه های ارغوانی ام
بر این باور بمانی یا نمانی دوست می دارم
به تو مثل پریان زمینی عشق می ورزم
ترا مثل خدای آسمانی دوست می دارم
ترا با قد و بالای هلالی ناز می بینم
ترا با چشم و ابروی کمانی دوست می دارم
ترا در بدترین لحظه هایم یاد می آرم
ترا در بی کسی و بی امانی دوست می دارم

نوشته شده توسط SARA در 12:53 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

ای شب از رویای تو رنگین شده
سینه از عطر تو ام سنگین شده
ای به روی چشم من گسترده خویش
شادی‌ام بخشیده از اندوه بیش
همچو بارانی که شوید جسم خاک
هستیم ز آلودگی‌ها کرده پاک
نوشته شده توسط SARA در 7:49 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

دلمان که می گیرد ،

تاوان لحظه هایی است که دل می بندیم...

نوشته شده توسط SARA در 7:52 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

خبری نیست

           غمی نیست

                    ملالی هم نیست . همگی میگذریم

عمر من

      غصه ی تو

                عشوه ی یار

غم دل

      ناله ی نی

              گریه شمع 

                 همگی میگذریم

خبری نیست گلم

      جز ترکهای زیادی که

                  به روی دل من

عن قریب است که بشکافد و ویران کند این قلب ملول

                      و بپاشد گل من .

  ....صبر کن . قهر مکن . دست خالی نرو شاید خبری

پیش آید و تو با خود ببری

اندکی صبر کن ای ماه رخ سرو خصال 

 دارد از این قفس سینه صدای می آید

گوش کن . میشنوی ؟

نه صدای فنجان

نه صدای قوری است 

نه صدای گلدان

  نه صدای شیشه است

نه صدای مرگ

شاخه ای بی ریشه است

آنچه اینگونه جفا . بندش از بند گسست

گوش کن . میشنوی !!

دل من بود . شکست !!          


نوشته شده توسط SARA در 8:39 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

یلدا....

یلدا.....

دختر سیاه موی بلند بالا،یادگار مام میهن،میوه پاییز ایران،عروس زمستان در راه است .....

او را بر سفره مهر بنشانیم و به نسل فردا پیوندش دهیم تا ایرانی  و آریایی بودن فراموش نشود.......


*****یلدا خجسته باد*****

نوشته شده توسط SARA در 10:40 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

تو را من زهر شیرین خوانم ای عشق

که نامی خوشتر از اینت ندانم

وگر هر لحظه رنگی تازه گیری

به غیر از زهر شیرینت نخوانم


تو زهری زهر گرم سینه سوزی

تو شیرینی که شور هستی از توست

شراب جان خورشیدی ،که جان را

نشاط از تو،غم از تو ،مستی از توست


به آسانی مرا از من ربودی

درون کوره غم آزمودی

دلت آخر به سر گردانی ام سوخت

نگاهم را به زیبایی گشودی


بسی گفتند:«دل از عشق برگیر!

که نیرنگ است و افسون است و جادوست!»

ولی ما دل به او بستیم و دیدیم

که او زهر است اما نوشداروست !

چه غم دارم که این زهر تب آلود

تنم را در جدایی می گدازد

از آن شادم که در هنگامه درد

غمی شیرین دلم را می نوازد.


اگر مرگم به نا مردی نگیرد

مرا مهر تو در دل جاودانی است

وگر عمرم به ناکامی سر آید

تو را دارم که مرگم زندگانی است.

نوشته شده توسط SARA در 12:49 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

نوشته شده توسط SARA در 3:22 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

در اوج اندوه ،تبسم کنید....

نوشته شده توسط SARA در 4:29 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

روز جمعه یعنی 90/09/25 تولد استاد عزیزم مستر کوهستانیه.


از همین جا می خوام بهش تبریک بگم و ازش تشکر کنم بابت تمام زحماتش


"هر روز برایت رویایی باشد در دست نه دوردست ، عشقی باشد در دل نه در سر و دلیلی باشد برای زندگی نه روز مره گی"

تولدت مبارک

نوشته شده توسط SARA در 8:33 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

زندگی یک بازی درد آور است . زندگی یک اول بی آخر است
زندگی کردیم اما باختیم . کاخ خود را روی دریا ساختیم
لمس باید کرد این اندوه را . بر کمر باید کشید این کوه را
زندگی را باهمین غم ها خوش است . باهمین بیش و همین کم ها خوش است
زندگی را خوب باید آزمود . اهل صبرو غصه و اندوه بود


اما بازم میگم:

زندگی شوق رسیدن به همان فردائی است که نخواهد آمد.

زندگی را تو بساز ،نه بدان ساز که سازند و پذیری بی حرف...
زندگی یعنی جنگ

زندگی یعنی من ،زندگی یعنی تو

زندگی یعنی عشق

نوشته شده توسط SARA در 10:39 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

نوشته شده توسط SARA در 3:18 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

 


می خواهم برایت بنویسم. اما مانده ام که از چه چیز و از چه کسی بنویسم؟
 
از تو که بی رحمانه مرا تنها گذاشتی یا از خودم که چون تک درختی در کویر خشک،
مجبور به زیستن هستم.
 
از تو بنویسم که قلبت از سنگ بود یا از خودم که شیشه ای بی حفاظ بودم؟
از چه بنویسم؟
 
از دلم که شکستی، یا از نگاه غریبه ات که با نگاهم آشنا شد؟
 
ابتدا رام شد، آشنا شد و سپس رشته مهر گسست و رفت و ناپیدا شد.
 
از چه بنویسم؟
از قلبی که مرا نخواست یا قبلی که تو را خواست؟
 
شاید هم اگر در دادگاه عشق محاکمه بشویم،
دادستان تو را مقصر نداند و بر زود باوری قلب من که تو را بی ریا و مهربان انگاشت اتهام بزند.
 
شاید از اینکه زود دل بسته شدم و از همه ی وابستگی ها بریدم تا تو را داشته باشم
به نوعی گناهکاری شناخته شدم.
 
نه!نه! شاید هم گناه را به گردن چشمان تو بگذارند که هیچ وقت مرا ندید،
یا ندیده گرفت چون از انتخابش پشیمان شده بود. عشقم را حلال کردم تا جان تو را آزاد کنم.
 
که شاید دوری موجب دوستی بیشترمان بشود و تو معنای ((دوست داشتن))را درک کنی...
امّا هیهات.... که تو آن را در قلبت حس نکردی و معنایش را ندانستی...
از من بریدی و از این آشیان پریدی...
 

((
ای کاش هیچ گاه نگاهمان با هم آشنا نشده بود...
ای کاش هرگز ندیده بودمت و دل به تو دل شکن نمی بستم.
ای کاش از همان ابتدا، بی وفایی و ریا کاری تو را باور داشتم انتظار باز آمدنت،
بهانه ای برای های های گریه های شبانه ام شد و علتی برای چشم به راه دوختن
و از آتش غم سوختن و دیده به درد دوختم... ))
 
امّا امشب می نویسم تا تو بدانی که دیگر با یادآوری اولین دیدارمان چشمانم پر از اشک نمی شود.
چون بی رحمی آن قلب سنگین را باور دارم.
 
امشب دیگر اجازه نخواهم داد که قدم به حریم خواب ها و رویاهایم بگذاری...
چون این بار، ((من)) اینطور خواسته ام، هر چند که علت رفتن تو را نمی دانم
و علت پا گذاشتن روی تمام حرفهایت را...
 
باور کن...
 
که دیگر باور نخواهم کرد عشق را... دیگر باور نمی کنم محبت را...
و اگر باز گردی به تو نیز ثابت خواهم کرد

 

نوشته شده توسط SARA در 2:51 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

 

به حرمت آن شاخه ی گل سرخ که لای دفتر ترانه هایم خشک شد ! به حرمت قدمهایی که با هم در آن کوچه ی همیشگی زدیم ! به حرمت بوسه هایمان ! نه ! تو حتی به التماس هایم هم اعتنا نکردی ! قصه به پایان رسید و من همچنان در خیال چشمان سیاه تو ام که ساده فریبم داد ! قصه به پایان رسید و من هنوز بی عشق تو از تمام رویا ها دلگیرم ..........

نوشته شده توسط SARA در 2:49 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

به کجا میروی ؟
صبرکن !...

صبر کن عشق زمین گیر شود بعد برو !
یا دل از دیدن تو سیر شود بعد برو !

ای کبوتر به کجا ؟!
قدری دگر صبر کن
آسمان پای پرت پیر شود بعد برو

ای عزیز جان من ...
تو اگر گریه کنی بغض منم میشکند !
خنده کن !
عشق نمک گیر شود بعد برو !
یک نفر حسرت لبخند تو را میدارد ...
صبر کن گریه به زنجیر شود بعد برو !
خواب دیدی شبی از راه ، سوارت آمده ؟

باش ای نازنین !
باش ای مهربان خواب تو تعبیر شود

بعد
برو

نوشته شده توسط SARA در 2:48 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 


چه قدر سخته تو چشمای کسی که تمام عشقت رو ازت دزدید

و به جاش یه زخم همیشگی رو به قلبت هدیه داد زل بزنی و
به جای اینکه لبریز کینه و نفرت شی‌ ، حس کنی هنوزم دوسش داری
چه قدر سخته دلت بخواد سرت رو باز به دیواری تکیه بدی که یه بار زیر آوار غرورش
همه وجودت له شده ....
چه قدر سخته تو خیالت ساعتها باهاش حرف بزنی
اما وقتی دیدیش هیچ چیزی جز سلام نتونی بگی....
چه قدر سخته وقتی
پشتت بهشه دونه های اشک گونه هاتو خیس کنه اما مجبور باشی بخندی
تا نفهمه هنوزم دوسش داری .......
چه قدر سخته گل آرزوهاتو تو باغ دیگری ببینی
و هزار بار تو خودت بشکنی و اون وقت آروم زیر لب

بگی : گل من باغچه نو مبارک

نوشته شده توسط SARA در 2:36 بعد از ظهر |  لینک ثابت   •